پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

بزرگی ی ماه های خاص

محرم همیشه برایم مفهوم دیگری داشته است. هیچگاه محرم را با ماه های دیگر سال برابر نمی دانستم. حتا زمانی که منتظر رمضان بوده ام!
محرم ورمضان از ماه های شناخته شده برای من هستند ودر کنار دوازده برج شمسی! گویی دوماه دیگر نیز، زاییده می شوند. یعنی سال برای من چهارده ماه دارد نه دوازده ماه!
در این دو ماه، خداوند را طور دیگری می بینم. اورا برزمین و در کنار انسان هایی که بیشتر دوستدار اویند، ونه بر طاقچه ی ِ گرد آلود خانه ها و در درون هاله ای از نور غلیظ ساخته ی ذهن انسان های بیمار!
اگر رمضان برایم شخصی تر به نظر می آید؛ اما محرم را همواره پراز شور و حماسه وفداکاری و در کنار و به همراه همه ی انسان ها می بینم.
اگر در رمضان انسان ها را تنها تر از همیشه، در کنار سفره ی نعمت های بی نهایت خداوند می بینم!؛ اما محرم را با انسانها ی پشت به پشت هم داده برای حفظ یا به دست آوردن آزادگی و شور و فداکاری می انگارم!


جمله های بالا، در بچه گی برایم بیشترین مفهوم را داشتند و در نوجوانی ام رنگ گرم تری یافتند و عمق کمتری! در جوانی تا چند سالی بویش را از دور ونزدیک ا ستشمام می کردم و در این سال ها اگرچه رنگ وبویشان را هنوز در ذهن خود حفظ کرده ام اما، آلوده به ابر نا راستی ای که فضای ی شهر ودیارم را پوشانده است!!
در چنین فضایی است که ابر های تیره بر فراز این ماه ها، فقط رنگ و شکل پوسته ی بی محتوایی از آن را به ذهن من می آورد؛ هرچند که با تمام توان ِته مانده از ایمانم، فرایضم را به جای می آورم!
محرم را به ویژه، همراه با حماسه ی همه ی تاریخ و همه ی قوم های زنده و مرده روی زمین؛ یاد می کنم وبه اندیشه بر ستم های همه ی ستم پیشه گان تاریخ فرو می روم!!
و حالا خوشحالم؛
خوشحالم که امسال پس از سال ها می توانم از محرم با صداقت وصفای بچه گی ام یاد کنم! شور وهیجانی که قالبی نیست و تنها برای رفع تکلیف به جوش نمی آید.
امسال محرم را با رنگ وبوی زمان همه ی مبارزات مبارزان بزرگمرد تاریخ، با ستم پیشه گان همیشه همسو وهم نفس!، شروع می کنیم وآنقدر باور داریم که:
خداوند هیچگاه از انتقام خون های به ناحق ریخته شده دست نخواهد کشید و
بزرگی ی انسان های جان بر کف را به خود احسنت می گوید!!ََ

شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹

شانزدهم آذر، تداوم راه

شانزدهم آذر در راه است.
پس فردا آنهایی که می دانند کارها با نشستن و دست روی دست گذاشتن درست نمی شود هر جوری که شده حرف دلشان را به گوش جهانیان می رسانند. البته می دانم که مردم جهان، بیشترشان کاری به سیاست و حکومت ها ندارند وسرشان به کار خودشان است. درست همانگونه که خودمان هستیم!
ولی به هر حال برای اینکه ما وظیفه ی خود را انجام بدهیم و آنها نیز،اخبارشان را بشنوند وببینند وفقط بدانند در قرن بیست ویکم یک گوشه ای از دنیا هست که 70 میلیون آدم، در بند چند هزار آدم دیگر گرفتار شده اند وسال هاست حق اولیه ی زندگیشون رو طلب می کنند؛ تلاش باید کرد!
پس فردا علاوه بر اینکه دانشجو ها در دانشگاه هایشان برنامه های وسیعی دارند، مردم نیز، سعی می کنند به نوعی که خود تشخیص می دهند، رفتارشان گویای اعتراضشان باشد.
من هم مثل همیشه، تا محل کارم را که حوالی دانشگاه هست، پیاده طی می کنم. با این نیت که می دانم این پیاده روی، با پیاده روی هایی که هرروز دارم، فرق می کند!!َ

پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹

سیزدهم آبانی متفاوت

دیروز در تهران غوغایی بود. سیزدهم آبانی متفاوت از بیست و هفت هشت سال پیش - که همواره در آن سعی شده بود به فرموده، حرکت های نمادین ِ مثلا ضد استکباری که به طور معمول در چنگ و دندان نشان دادن لفظی به آمریکا واسراییل از سوی یک سری افراد اجیر(به شکل های گوناگون) خلاصه می شد – دیده شد.!
متفاوت از این جهت که در خیابان های اصلی وفرعی مرکز شهر تهران وبسیاری از شهر های بزرگ، مردم حرف های دیگری برای گفتن داشتند و حکومت نهایت بی رحمی در نشان دادن چنگ ودندان به آن ها را تجربه کرد.
متفاوت از این جهت که حکومت سعی کرده بود با جمع وجور کردن نیروی چند هزار نفری مسلح خود از تمامی نقاط ایران، مجهز به انواع سلاح های ضد شورش امروزی ولباسهای متحد خال خالی وکلاه های ضد ضربه وضد گاز وسپر وباتوم و جلیقه های ضد گلوله وساق بند ومچ بند( منهای سلاح های کمری ِ پلیس که از آنها گرفته بودند وظریفی می گفت این هم برای این بوده که یک موقع برعکس عمل نکنند!) و...، در مقابل مردم بی دفاع غیر مسلحی که فقط می خواستند گردهم آیی ِ سکوت داشته باشند، بایستد.
وچه زود نتیجه داد این حرکت عجولانه و به نوعی حساب شده اما بی تدبیرتر از آنکه عاقلان کنند!
ترس مردم ریخت، البته اگر ترسی وجود داشت. چون مواجهه با جریانی که ناشناخته باشد ترسناک است وطبیعی. والبته برعکس، نیروی آنها نیز، ترسید. اگر تابه حال به آنها گفته بودند اینها تعدادی مردم ترسوی بی تاکتیک فریب خورده هستند، در چند ساعت زد وخورد، فهمیدند، اینها نردمی معتقد تر از آنی هستند که بهشون نموده بودند!
مردم در این روز هرچه خواستند کردند. در اصل، کار خودشان را همانطور که می خواستند البته با کمی تغییر(تجمع به هم پیوسته ی ظاهری میسر نشد که ناپیوسته اش کردند!) به انجام رساندند وراه خودشان را رفتند و خیال به خانه رفتن هم نداشتند و لحظه به لحظه نیز، بر تعدادشان افزوده شد و اجیران نیز، مانده بودند که با این مردم که با چشمان پرسشگر ولب های خندان طعنه زن و چهره ها وگام های مصمم از برابرشان می گذرند، چه کنند.!
به هر حال دیروز هر طور بود گذشت.
اگر تعدادی زخمی و عده ای نیز،گرفتار شدند و دوباره خسارت هایی بر مرم تحمیل شد؛
در مقابل، کوته فکران سرمست از قدرت بیشتر متوجه شدند که حرکت شروع شده را نباید شوخی گرفت. حرکتی که سعی می شود از روی عقل انجام شود و بدون داشتن رهبری ِ خاص، روز به روز هماهنگی آن افزوده شود.
جالب این است که دیروز مشخص شد:
آنهایی که اجیر می شوند روحیه ی پایینی برای عمل دارند چون خودشان نیستند وباید با خود فروشی، نفع به دیگرانی برسانند که معلوم نیست در کجای این عالم قرار دارند!

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

پیوند نسل ها و سبز شدن دوباره

نسل اولی ها به جنبش سبز به مانند فرزند شان نگاه می کنند. فرزندی که به واقع نیز آن را پرورده اند.
زمانی که به اجبار زور نفاق و زور جهل و زور جنگ، از همان ابتدای پیروزی انقلاب، به شکل های گونا گون ناپد ید شدند!( گرفتار شدن در زندان ها، مهاجرت اجباری وآوارگی، حضور در جبه های جنگ تحمیلی واقعی!، خزیدن در کنج های تنهایی خود، نوکری اجباری ویا انتخابی برای مسببین همه ی تغییرات و...)؛ آنهایی شان که هنوز نیروی زندگی داشتند، به خود سازی ادامه دادند وسعی کردند فرزندانشان را که نسل سومی ها باشند!، به نوعی بار بیاورند که به مانند خودشان غافلگیر نشوند و بتوانند در کنار هم، مبارزه ای را ادامه دهند که ناقص مانده بود.
این به معنای نابودی ی آنچه تا به حال ساخته شده است، نیست. بلکه باز پسگیری ی آنچه اراذل واوباش سالها پیش مصادره اش کرده بودند، است.
آزادی واستقلال!
محتوا وظاهری که به یغما رفته است وهر کس این روزها سعی در باز سازی اش دارد.
آنهایی که ارزشش را می دانند، می خواهند از نو برقرارش کنند وبزرگی ی از دست رفته ی ایرانی در این دو، سه دهه را زنده نمایند.
رهاشدن از گذ شته و چشم داشتن به آینده است که این امر خطیر را میسر می کند. همانی که حکومتیان این سالها در انجامش راه وچاه را به اشتباه گرفتند و حال در اعماق آن چه به دست خود کندند در حال دست وپا زدن هستند و برای برون رفت از نابودی تلاش می کنند(اما باز هم به خطا)!
مردمی که صبر می کنند، عاقبت آنچه در آرزویش بوده اند را می یابند. نسل اولی های انقلاب نیز در حال برداشت حاصل صبر خود هستند. همان گونه که می دانند خطا های جزیی هم گاه در این راه غیر قابل بخشش است!
در انتخاب ها و انجام کارها هشیاری ودانش است که مارا از تکرار تاریخ دور نگاه می دارد.
رو به آینده داشتن اما با نیم نگاهی به گذ شته ی نه چندان دور، راهگشای مناسبی برای ادامه ی راه است.
در راهی که در پیش است همه ی نسل ها در هر سن وسالی(پیشگامان قبل وسال های انقلاب و نسلهای انقلاب و بعد از آن در داخل وخارج از کشور) در کنار هم قرار گرفته اند و پیروزی را نوید می دهند و بدین شکل است که طرف مقابل به ورطه ی نا امیدی کشانده می شود.َ

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

عاقبت دشمن تراشی های فرضی!

بزرگان همواره می گفتند، آنهایی که فرهنگ دشمنی را در این مملکت وارد می کنند و در انتشار آن در عمق وجود این ملت می کوشند، خودشان از مواهب آن بی نصیب نخواهند ماند وحالا، مدت هاست با آن دست به گریبانند و این روزها بیشتر!
آنهایی که سال ها از احساس امنیت ذهنی کامل از سوی مردمشان برخوردار بودند(البته از دیدگاه خودشان )، نمی دانستند وقتی که شب و روز توسط بوق های تبلیغاتی خود خطر دشمن واهی را به خورد مردم شان می دهند و آنها را با فرهنگ جنگ ومقابله به مثل می پرورانند در سیمای ملی شان همواره رنگ غالب فیلم ها ی داستانی ومستند هاشان، فرمز خونی ست! عاقبت چیزی جزپدیده های هم رنگ آن، به دست نمی آورند.
معلوم نیست در ابتدای انقلاب وجنگ تحمیلی، چه کسی یا دستگاهی به آنها رهنمود نگاه داشتن مردمشان در حالت نه جنگ، نه صلح را داده بود. شاید زیاد هم مهم نباشد که استادانشان چه کسانی بوده یا هستند! اما، باید بدانند که هرکه بوده وهست، اون فوت معروف را برای روز مبادا نگاه داشته و آنها را بخوبی توجیه نکرده است.
خوشبختانه در این چند ماه مشخص شده است که چه رودستی از استادانشان خوره اند و مردم واوضاع مملکتشان را جاسوسان ومبلغان تربیت یافته! بد جوری به آنها نمایانده اند.
درست همان کسانی در پس وقایع انتخابات بیرون آمدند که دولتیان هیچ گاه تصوری بر حرکتشان نمی کردند واز دیدگاه آنها، آنان مردمی بی درد وبی خیال وبه احتمال، مرفه بودند که جز به منافع خودشان به چیز دیگری نمی اندیشند. غافل از اینکه اینان، همان مردم سی سال پیشند که حالا با سلاح صبر ودانش و تجربه در کنار فرزندانی که موسا گونه درحریم فرعون رشد کرده وبالنده شده اند، برای احقاق حق غصب شده شان َبه حرکت درآمده اند.
مردم البته مسالمت جویانه عمل می کنند وهیچ گاه خواهان جنگ وبه هم خوردن اوضاع کشورشان نیستند واین موضوع را با رفتار وگفتارشان در این چند ماه، نشان داده اند. اما، دیگرانی! گویا این بلوغ وبالندگی سیاسی را به باورشان نزدیک هم نکرده اند و همچنان دنبال عوامل تخریب کننده می گردند تا شاید از آب گل آلودی که درست می کنند، بتوانند بهتر ودرشت تر ماهی بگیرند! و این روزها همش به فکر به تور انداختن ماهیان بزرگ حرکت پیش آمده هستند. غافل از اینکه همه ی ماهیان این اقیانوس، به بزرگی باور ناکردنی ای رسیده اند که تنها زمانی دامگستران متوجه ی آن خواهند شد که به دنبال تور وقلاب خود، در عمق اقیانوس ناشناخته مردم کشیده می شوند.!
در چنین اوضاعی آیا بهتر نیست که مردم را برای زندگی کردن آماده کنیم نه برای جنگیدن؟
سوالی ست که باید بزرگان بدان پاسخ دهند ودر نهایت مردم را به حال خود بگذارند وبپذیرند آنها آنقدر بالغ شده اند که بدانند چگونه زندگی کنند. مگر نه اینکه چگونه زندگی کردن را پروردگار بزرگ، هر لحظه به انسان می آموزد و هم اوست که شیشه را در بغل سنگ چنان نگاه می دارد که...

یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹

تا کی دروغ؟

رهاشدن در یک بیداد گاه که آدمی را به جرم دانستن به محاکمه می کشند و
به راحتی در مقابل دیگرا ن زیر آن می زنند، کاری ست که در ایران ما، طبیعی شده است و
چه بد بخت آدم هایی که نه آن را باور می کنند و نه این را می بینند!
آدم های بی خیالی که حتا برای لحظه ای هم که شده نمی خواهند دست کم خوش خیال باشند، تا شاید
بردوش کشنده بار مثبتی باشند!
راز زندگی بی در دسر در ایران یک کلمه بیش نیست؛
خفقان!
هر کس بتواند نفس خودرا بیرو ن ندهد،
حتما فرصت زندگی در این سرزمین خشک را خواهد یافت! و
با این ترفند، محکوم به مر گ، یعنی زنده بودن بی شرفانه خواهد شد!
سال هاست که زندگی ی ِ اینچنین را نسل من تجربه می کند و
آب از آب تکان نمی خورد.
وچه خوب توجیه گرانی شده ایم! زنده بودن به از نبودن است!!
آنان که در رخت خواب مردن را آرزو می کنند نمی دانند
چه کسی این رخت را بر تنشان می پوشاند؟
زمان به همه ما می فهماند که چگونه رخت مرگ را خواهیم پوشید، و
ناامید وارانه به اطرافمان نگاه خواهیم انداخت،
آن زمان که دیگر زمانی نمانده است!
آنان که وقیحانه دروغ می گویند، چگونه آن زمان را درک خواهند کرد؟
تحمل دروغ، همان خفقان و زندگی بی شرفانه است. به ویژه آن که دروغ را
کوتاه سیاسیون سفر کرده به دیار کفر! بگویند و
مردمان بی خیال وخوش خیال هم باورش کنند.
مطمئن نن درک آن زمان برایشان پیش نخواهد آمد و
با چه مرگ شومی دست وپنجه نرم خواهند کرد
کوتاه قدان تاریخ دروغ وریا!

چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

هشدار به خودم و...

پای سازش کاری ها باز می شود!
وقتی وضعیت از دیدگاه عده ای که همواره بر خر مراد زر و زور و تزویر سوار بوده اند خطیر می شود ودیگر نمی توانند با دست گذاشتن روی دست نظاره گر آب بستن بر کاشته های خود باشند، آنگاه رای زنی برای جستن راه چاره شروع می شود. پای افراد خوشنام تر-به نظر خودشان- به میان کشیده می شود و رهبرانی که تا آن لحظه برای مردم شاخ و شانه می کشیدند وتعیین تکلیف می کردند، به یکباره حرفهایی را بر زبان می آورند که در ظاهر مهربانی از آن می چکد!-ضمن اینکه حواسشان هست که خیلی هم امتیاز ندهند وراه بازگشت به گذشته ویا فرار به جلو را همواره برای خودشان باز بگذارند-.
در این میان، همراهی برخی افراد درون منطقه قدرت که پیش خود فکر می کردند مورد توجه مردم قرار دارند و
می توانند آن ها را ساکت کرده وسر جایشان بنشانند، با قدرتمندان، خیلی جالب است.
آقای قوی پنجه ی پولدار که در این سال ها خداوند بال وپرش را ریخته وحنایش دیگر برای بسیاری از مردم رنگ ندارد واگر در روزهای خطیر گذشته مردم از اوحمایت کردند واونیز حرف هایی در حمایت از مردم گفته، برای حفظ خاندان زر و زورش از جانب او و حفظ توازن قوا از طرف مردم بوده است؛ حال وارد معرکه می شود وآرام آرام سکان را اگر چه برای مدتی که حاکمان نفس راحتی بکشند، در دست می گیرد و...
ودر همین زمان، مردمی هم که مورد ستم واقع شده اند( در ظاهر!) البته خواسته یا نا خواسته، دست به کارهایی
می زنند که آدم را به یاد حماقت های تمام انقلابی های تاریخ می اندازد.
خوش باوری واعتماد بدون پشتوانه -بی اختیار یاد میرزا کوچک جنگلی می افتم-!
معلوم نیست کار خاندان جواد امام را باید چه نامید. ویا شرکت سعید حجاریان در برنامه تلویزیونی سیمای ضرغامی چه معنایی دارد؟
به هر حال باید هوشیار بود و مانند سال های اول انقلاب دوباره بازی نخورد.
دوستی در آن سال ها می گفت:
در کل تاریخ همواره سیاست مداران، مانند فیلسوفان چون با کلیات زندگی بشر وپدیده های عالم کار می کنند
وهرگزجزییات را نمی بینند و برایش ارزش قایل نیستند؛ هیچ گاه به فکر انسان ها وانسانیت نخواهند افتاد وهمواره راه خود را که همان خودکامه گی ست در پیش می گیرند وخدای واره، موجودات را زیر پای خود له می کنند. بنابراین بهتر است خود را ریگ زیر پای آن ها نکنی وبه زندگیت بپردازی.!
من ضمن قبول این سخن اما می خواهم تا آنجا که می توانم ریگ توی کفش سیاسان ومزوران غاصب سیاست باشم وبرای آن، از پروردگار بزرگ اجازه ونیرو می گیرم وتلاش می کنم بازی ها را قبل از شروع ویا در زمان انجام بشناسم وبشناسانم!